X
تبلیغات
پدر مهربان

فداييان سید علی ( اقتصاد مقاومتی )

پدر مهربان

پدر مهربانhttp://www.3enterfa.com/wp-content/uploads/2012/05/father_day_3enterfa.com_.jpg

هجده­ساله بودم و در اوج جوانی؛

آزمون سراسری موسوم به کنکور را هم داده بودم و در انتظار اعلام نتایج دقیقه­شماری می­کردم؛

پدرم به اقوام وعده داده بود که در صورت قبولی من، سورِ مفصّلی برپا کند.

... بالاخره انتظار به پایان رسید و نتیجه همان دل­خواهِ پدرم بود:

با رتبه­ی بسیار عالی، در همان انتخابِ رشته­ی اولم، در بهترین دانشگاهِ شهر پذیرفته شدم. جشنِ مفصّل فارغ التحصیلی در دبیرستان برپا شد و به نفرات اول، هدایایی تقدیم شد... به من هم یک ساعت مچی دادند.

اما روی دیگر سکه:

پدرم همان شبِ جشن در بیمارستان بود؛

 خوب به خاطر دارم...

 

آن روز را که به بیمارستان رفتم و نگاه مظلومانه­ی پدرم را که با شادی و غم هم­راه بود؛

شادی از قبولی من و غمِ بیماری خودش؛ سکته­ی قلبی!

از قبولی­ام گفتم و ساعت مچی را نشانش دادم؛ غنچه­ی لب­خندی به لبانش شکوفه کرد؛

غنچه­ای از پیوند غم و شادی.

نگاهی به ساعتم انداخت و تنها یک جمله­ی کوتاه گفت: مراقب مادرت باش!

آن روز جمعه بود؛ جمعه­ای فراموش نشدنی برای خانواده­ی ما.

 من به خانه برگشتم. غم سنگینی دلم را می فشرد و من دلیل آن را نمی­دانستم.

... اما به زودی معلوم شد. انگار یک­باره خانه را بر سرمان خراب کردند.

اقوامی که شاید سالی یک­ بار هم به دیدنمان نمی­آمدند،

آن شب آمدند و تلخ­ترین خبر را در گوشمان سرودند...

آن شب پدرم را از دست داده بودم.

... روزها می­گذشت و ما...

در خانه، جای خالی پدر را بیش­تر احساس می­کردیم.

تازه فهمیده بودیم که چه پشتیبانی را از دست داده­ایم! غمِ داغ برادر را برادرمرده می­داند.

پدر یعنی حامی؛ پدر یعنی دل­سوز؛

پدر یعنی نگهبان؛ یعنی چتر...

و در این میان، نگاه های ترحم آمیز اقوام، بیشتر خُردمان می­کرد.

... روزها سپری می شد و من به دانشگاه می­رفتم.

از غمِ هجرانِ پدر شاید کمی رهیده بودم؛

اما فکری در سرم افتاده بود که خیلی آزارم می­داد:

من خیلی در حق پدرم کوتاهی کرده بودم؛ به بهانه ی درس خواندن و کنکور، به حرف­هایش زیاد اعتنا نمی­کردم و دستورهایش را عملی نمی­نمودم.

راستش در این اواخر یادم هست که از من رنجیده خاطر بود. غرورِ جوانی و مستی شباب پرده روی عقلم افکنده بود و من به پدرم، به عزیزم، به همه­ی جانم، بی­توجهی می­کردم.

اکنون من مانده بودم و عذابِ وجدان.

«ای­کاش» ها امانم را بریده بود:

ای­کاش تا زنده بود، دستش را می­گرفتم و می­بوسیدم؛

ای­کاش خجالت نمی­کشیدم و می­گفتم: بابا دوستت دارم؛

ای­کاش به هر نحوی شده او را از خودم راضی می­کردم... 

و ای­کاش...

البته دستش را که نه، اما صورتش را بوسیده بودم؛ ولی تنها در دوران کودکی­ام،

و شاید یک بار هم آن روز که صورتش را بر روی خاک نهادند. حالا من مانده بودم و عذابِ وجدانِ عمل نکردن به این آیه­ی قرآن:

﴿ وَ بِالْوالدِینِ اِحْساناً.﴾

این فکرها، آیینه­ی دِقّم شده بود تا مدّت ها...

تا این که در دانشگاه با یک دوست آشنا شدم.

دوست که چه بگویم! عزیزتر از جان، دل­سوز و بامحبت.

آشنایی با این دوست، نقطه­ی تحول زندگی­ام بود.

او افقی تازه از آیه­ی ﴿ وَ بِالْوالدِینِ اِحْساناً ﴾ را به من نشان داد؛ او راهی برای جبران ِمحبتِ ناکرده به پدرم، باز کرد و به من فهماند که پدر حقیقی­ام کیست؟

کلام رسول خدا - که دورد خدا بر او و خاندانش باد- را بر من خواند که فرموده­اند:

« من و علی دو پدر این امت هستیم و قطعاً حق ما بر آن­ها بزرگ­تر از حقِ پدرِ نَسَبی بر آن­هاست.»

آری! امامانِ معصوم در هر زمان، پدرِ دل سوزِ امت­اند.

... و اکنون

که پس از سال­ها آلبوم خاطرات ِگذشته­ام را ورق می­زنم، به تاریخ تولدم می­رسم، در بیست سالگی!

همان تاریخ که پدرِ واقعی­ام را شناختم؛

همان تاریخ که نامِ زیبای مولایم، حضرت مهدی علیه­السلام زنده­ام کرد

که تا پیش از آن مرده بودم!

حالا تازه فهمیده­ام که یتیم واقعی کیست؛

« یتیمٍ انْقَطَعَ عَنْ اِمامِهِ »:« یتیمی که از امامش دور افتاده »

« وَ لا یقْدِرُ عَلَی الوُصُولِ اِلَیهِ »:« و راه ِوصالِ آن بزرگوار را نمی­داند.»

اکنون، بند­بند تنم، ضلع ضلعِ استخوانم، همه­ی عروق و اعصابم، چشم و گوش و دست و پایم،

همه ­و ­همه شاهدند که:

تو ای پدرِ مهربان! از هنگام تولد دوباره­ام، تو دستم را گرفته­ای.

و بیش از هر پدرِ دل­سوزی، یاری­ام کرده­ای.

تو ای مولای زمانه! ای حجت زمان! ای امام حاضر! ای پدرِ مهربان!

ای که بر فرش های ما قدم می­نهی! ای که در بازارهای ما آمدوشد می­کنی! مرا ببخش که روزها و شبانگاه زندگانیم را، گاه بی یادِ تو سپری می­کنم.

معرفت­ام بخش که بیش­تر به یادت باشم!

محبت­ام ده که جز تو را در دعایم از خدا طلب نکنم!

اکنون سال­هاست که بر سرِ مزارِ پدرم می­روم

و پسر شش ساله­ام را نیز به هم­راه می­برم.

به یاد می­آورم آن زمان را که دستانِ کوچکم در دست پدر بود؛

آن گاه صورت زیبای پدرم را در ذهن به تصویر می­کشم.

یاد می­کنم خنده­هایش را، محبت­هایش را، سخنانش را،

و بی­اختیار اشک بر گونه های من و پسرم جاری می­شود.

آن­گاه در نزد قبر پدر دست به دعا برمی­دارم و می­گویم:

خدایا! تو کمک­ام کن که به آن آیه­ی قرآن عمل کنم

و پدرِ دل­سوزم، امام زمانم را تنها نگذارم!

اگر پدرِ جسمانی­ام از دنیا رفته، پدر حقیقی­ام زنده است.

یاری­ام کن تا زندگیم با یاد ِآن مولا پیوند خورد!

یاری­ام کن تا یتیمان ِواقعی را بیدار سازم که لااقل متوجّه یتیمی خود شوند؛

بفهمند پدری دارند که باید به سویش حرکت کنند؛

یاری­اش کنند و دعایش نمایند...

و تو، پسرم! بدان که من پدرت نیستم.

پدرِ من هم این خفته در مزار نیست.

پدر واقعی ِما زنده است؛ زنده­ی زنده.

سخنان ِما را می­شنود و خواسته­های ما را می­داند.

از این پس به او رجوع کن و حل مشکلاتت را از او بخواه!

 

تا در گوشم قصه­ی تو،

                        در چشمم چهره­ی تو،

                                                            در سینه­ی من آتش تو پنهان شد.

در لب هایم سوزِ بیان،

                         در قلبم شورِ نهان،

                                                          در دیده­ی من اشک ِروان جوشان شد.



. اسراء(17): 23.

. تفسير كنزالدقائق 2: 65؛ ذيل آيه­ي 83 سوره­ي بقره.

. امام رضا عليه­السلام فرموده اند:« ... اَلاِمامُ الاَنيسُ الرَّفيقُ وَ الوالِدُ الشَّفيقُ...»؛ كافي1: 198، ح1.

. احتجاج طبرسي1: 9 (بخشي از روايت پيامبراكرم صلي­الله­عليه­و­آله).

. در روايت آمده:« يَتَرَدَّدُ بَيْنَهُمْ وَ يَمْشي في اَسْواقِهِمْ وَ يَطَأُ فُرُشَهُمْ وَ لا يَعْرِفُونَهُ »:«(امام زمان عليه­السلام) در بين مردم رفت وآمد مي­كند؛ در بازارهايشان راه مي­رود و بر فرش­هايشان قدم مي­گذارد؛ ولي (مردم) ايشان را نمي­شناسند »؛ غيبت نعماني: 163، ح4.

. حضرت اميرمؤمنان علي عليه­السلام فرمودند:«  زيارت كنيد مردگان را؛ زيرا آن ها خوش­حال مي شوند و حاجت خود را در نزد قبر آن ها از خدا بخواهيد، بعد از آن كه آن­ها را دعا نموديد »؛ كافي 3: 229، ح 10.


برچسب‌ها: گدر مهربان,انتظار,آقا,امام زمان,امام عصر,امام,پدر واقعی,پدر,

+ نوشته شده در یکشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۱ | ساعت ۱۷:۰۵ | توسط M B. | دسته : انتظار نظر(2)